خرید بک لینک
مصطفا زنگ زد و بی سلام و هیچ حرفی به سیاق مالوف گفت: دادا شنیدم قراره تو عروسی نباشی! یعنی رفاقت مون با این کارت به آخر می رسه ها! من سکوت کرده بودم و بعدش که: حاجی بد عهدی کردی با من! یه جوری مراسم گرفتی که هیچ رقمه من یکی که نمی تونم باشم. و او اصرار کرده بود و من به خجلت انکار که باورش نمی شد و خب حق هم داشت که نمی دانست داستانِ رفت و آمدهای پیاپی مرا. چه بگویم که بسیار گفتگو کردیم از

برچسب: گرجستانم, نویسنده: رها نظری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:37

رودخانه عمقی نداشت. اینقدری بود که دراز کشیده بود درون آب و تمام تنش را غوطه ور کرده بود. نهایتش اگر می خواست از این سو برود آن سو آب تا زانوهایش بالا بیاید. موهایش را باز کرده بود و موها داشت با جریان آرام آب می رفت. چشم هایش بسته بود و خنکای آب پوستش را کشیده بود و انگار می خواست از تنش دربیاید و سنگ های صیقل خورده زیر تنش قلوه هایی رنگارنگ مانند جواهر. پشت بوته ای بلند کمین کرده بودم و د

برچسب: حکایت, نویسنده: رها نظری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:37

صفحه بندی