رودخانه عمقی نداشت. اینقدری بود که دراز کشیده بود درون آب و تمام تنش را غوطه ور کرده بود. نهایتش اگر می خواست از این سو برود آن سو آب تا زانوهایش بالا بیاید. موهایش را باز کرده بود و موها داشت با جریان آرام آب می رفت. چشم هایش بسته بود و خنکای آب پوستش را کشیده بود و انگار می خواست از تنش دربیاید و سنگ های صیقل خورده زیر تنش قلوه هایی رنگارنگ مانند جواهر.
پشت بوته ای بلند کمین کرده بودم و د
برچسب: حکایت,
نویسنده: رها نظری
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 1:37